به تاب رباترین آرزوی سردرگم .
غزل : ....
فرض ِ اول که نامه بنويسم ، نامه ای عاشقانه بنويسم
نامه را با زغال ِ کم رنگی روی ديوار ِ خانه بنويسم
فرض دوم : ته ِ دلت با غم ، طبق ِ برنامه غمبرک بزنم
از همانجا برای گيسويت ، نامه در رد ِ شانه بنويسم
فرض سوم : که اخم ِ شيرين را لااقل سرخوشانه برچينی
تا مبادا به تيشه ی سرخور ، نامه ای خودسرانه بنويسم
فرض چارم : عجالتا دل را پشت ديوار چين نگه دارم
تا اگر سرکشی کند مويی ، نسخه ای تازيانه بنويسم
فرض پنجم : علاوه بر اينها روی قانون ِ بوسه خط بکشم
در عوض روی خط ِ لب هايت محرمانه ترانه بنويسم
فرض آخر : که نامه ننويسم ، نامه ای عاشقانه ننويسم
" مرگ بر ديده ، مرگ بر دل را " روی ديوار خانه بنويسم
به مَصوک عزيز....
غزل : قصر
من قصد ِ سويی ندارم ، دل سوء پيشينه دارد
لعنت به اين جرم ِ کوچک ، با من چرا کينه دارد
اين خودخور ِ ناشکيبا يکدم تفاهم ندارد
او کينه از صبح ِ شنبه تا عصر ِ آدينه دارد
پشت ِ سرم گفته با غم ـ با دشمن ِ خونی ام ـ دل
"من سوء قصدی ندارم ، او سوء پيشينه دارد "
حس می کنم اعتمادی ديگر به من دل ندارد
بو برده ام سوء چشمی شايد به آيينه دارد
بايد به " رستم " بگويم بی" شيله پيله " نباشد
تف بر دل ِ پيله ی من ! چشمی به تهمينه دارد
دل تازگی ها برای اثبات ِ جرمی نکرده
بر اعترافات ِ جعلی تأکيد ِ ديرينه دارد
نق می زنم تا نگويد ديگر به" ابن السلامی"
"مجنون " گناهی ندارد ، آقای " پودينه " دارد "
"قصری" ته ِ سينه دارم ، "قصری " که بامی ندارد
بايد بپرسم " اوين " هم آيا ته ِ سينه دارد ؟
با احترام به دوستم برزو عليپور و نيز دوستان بزرگواری که ناخواسته گرفتار ديودمی های نابخردان شده اند . به پيشنهاد دوستمان حامد رحمتی .
درود بر حامد رحمتی عزيزم
دست مريزاد بزرگوار. کار نيکو و پسنديده ای است . بنده از بن جان وبا تمام توان همدوش شما هستم . بنده از آن جايی که با تمام وجود به آزادی بيان باور دارم ـ نه تنها به خاطر دوستی و همنفسی با برزو بلکه به خاطر ايمان دورنی ام به آزادی بيان و مبارزه با هرگونه سانسور ، هوچی گری ، شخصيت شکنی و ويرانی فرهنگی از اين حرکت ارزنده ی شما حمايت می کنم و از همه ی عزيزان نيز خواهش می کنم که برای ريشه کن کردن اينگونه حرکت های ناپسند و ضد فرهنگی دست به حمايت گروهی از خودکار کمرنگ بزنند تا مبادا فردا ديگر ناتوانانی به ويرانی ما کمر ببندند . به گمانم امروز روزيست که ما بايستی با تشکيل اتحاديه ای از شاعران حرفه ای حتی برای مبارزه با هرگونه سانسور و نيز هوچيگری و توهين ، دگرويرانی و... بيانيه صادر کنيم و به صورتی گروهی به مبارزه برخيزيم . اگر قرار باشد روزی سانسور و روزی هوچيگری ما را ويران کند شايد ديگر توانی برای آفرينش برای ما نماند . پيشنهاد می دهم متنی را بنويس تا با امضای همگانی آنرا در پيشانی تارنما های خود حک کنيم .به ياد دارم که چندی پيش ناشناسانی گفتگوی دوستان بزرگواری چونان دکتر بهراميان و دکتر مهدی موسوی را به کارزاری ناپسند مبدل کردند و پس از آن نيز با نام هاي گوناگونی زشت ترين ناسزا ها را از قول دوستانمان : مونازنده دل ، فاطمه اختصاری ، مريم حقيقت ، تورج بخشايشی ، بهادری و حتی خود بنده در اينسو و آنسو نوشتند تا فضای ادبيات ما را آلوده سازند و توان زايش را از ما بگيرند . بياييد نگذاريم امروز کسی با آبروی دوستان بزرگوارمان چونان : رجب بذرافشان ،مهدی موسوی ، فدروس ساروی ، حسین دیلم کتولی ،جليل قيصری ، مهرداد فلاح ، مريم حقيقت و....بازی کند که بی گمان فردا نوبت به ما نيز خواهد رسيد .
با اجازه ی شما و برای احترام به خودکار کمرنگ اين تارنما را به صورت سمبليک بر پيشانی تارنمايم حک می کنم .
http://www.1385118.blogfa.com/
ارادتمند شما : پيام سيستانی
آزمونی در موسيقی و قافيه
اين پنجره سال هاست بسته ست ، آهسته بيا جلو فلانی
صد بار قسم به باد گفتم با توپ و تَشر نمی توانی
ديوانه تر از پياده روها ، جا پای تو را "عزيز" گفتم
گل زاده ! چرا پياده رو را تا قطب شمال می دوانی ؟
گفتی که نداشت سوء قصدی چشم ِ تو ولی تفنگ زاده
بی عرض ِ لبی چرا کماکان ما را پس ِ کوچه می کشانی ؟
"بم" نيست دلم خدا وکيلی در لرزه ی چشم ِ هرزه بازت
تا در پی ِ انتقام باشی با زلزله های ناگهانی
اصلا ً تو بگير خشت هستم ديوار ِ سياه ِ زشت هستم
اما تو چرا گليم ِ خود را بر شانه ی بنده می تکانی ؟
جا پای تو را که قرض کردم خود را کف ِ کوچه فرض کردم
با کوچه دوباره عرض کردم بنويس : که خاک شد فلانی
ديگرگله ای ندارم از تو ـ گفتم که دمی پَکر نباشی ـ
پا بر سر کوچه ام بفرما تا از رقبا عقب نمانی
دوستان با خبر شديم که رازق فانی شاعر بلند آوازه ی افغان در غربت چشم بر جهان بست . از فانی کتاب های زيادی به يادگار مانده است از جمله : بارانه ، ابر و آفتاب ، ارمغان جوانی ، پيامبر باران ، شکست شب ، دشت آينه ، پرتو خورشيد بر ديوار ، دشت آينه و تصوير و.... يادش گرامی باد .
چشم های تو ...
چشم های تو " شهر ِ نو " بودند پيش از آغاز ِ شهربانی ها
گيسوان : مست های ژوليده ، ابروان : مخلص ِ فلانی ها
پيش از آغاز ِ" شهر نو" شايد چشم هايت پياده رو بودند
زنده در مرده ی خيابان ها ، مرده در زنده ی تبانی ها
بعد از آن خلط ِ مبحثی بودند نبش ِ جمهوری خيابان ها
ابروان : مردگان ِ سر بالا ، گيسوان : مجمع ِ روانی ها
چشم هايت سياست ِ روزند ، چپ : هوادار ِ غمزه گردی ها
راست هم عشوه می شود گاهی در ملاقات ِ بی نشانی ها
دور چشمت حصار می رويد تا خدای نکرده گم نشود
در بهشت ِ عزيز ِ آزادی ، در خيابان ِ ناگهانی ها
* * *
در خبر ها دوباره می خوانم : چشم های تو خودکشی کردند
چشم های تو را کفن کردند " بی بلانسبتی " فلانی ها
دوستان باخبر شدم استاد " خائف زاده " شاعر سيستانی دل ازخاک بريد و از ميان ما رفت . يادش گرامی باد .
سازمان ملل کجايی تو ؟
شايعاتی رسيده از جبهه ـ از دهان ِ لب ِ سخن چينت ـ
نقشه ی ضد ِ حمله ای دارد ، مثل اينکه لب ِ دهن ْ بينت
پيش از اين هم صراحتاً گفتم ـ محض آگاهی ات ـ کمين نزنی
عاقبت در کمينت افتادم پشت ِ پرچين ِ چين و ماچينت
عرض کردم دوباره طرحی را بر اساس ِتفاهم ِ بين ِ
عرض ِ اندام و طول ِ دستانم ، طول ِ اندام و عرض ِ پاچينت
امر ِ پيراهنت اگر باشد ، دست بر سينه خدمتت برسم
جان ِ چشم ِ تفنگ بر دوشت ، جان ِ مين های مست ِ سيمينت
مخلصت گفته کتباً و رسما ً خدمتت " توبه نامه "هايش را
از طريق اشاره ، تلويحا ً بعد از آن حمله های سنگينت
از تک و پاتکت نمی ترسم ، بارها گفته ام که می ترسم :
از لب ِ حقه باز ِ دل گيرت ، از دل ِ ناکس ِ دهن بينت*
سازمان ملل کجايی تو تا بدانی که بی اثر مانده
الغرض : خطبه های منشورت ، فی المثل : نامه های رنگينت
راستی ! رسما ً و شفاهاً هم ، گفته ام بارها وُ می گويم :
از گلوله خوشم نمی آيد ، بوسه می خواهم از تبرزينت
به رازچشم های رازدارگلْ آهو
که رازش را من می دانم و او
بی بی سی گفت ...
"بی بی سی" گفت:ديشب رفته چشمت تا سحربالا
سر ِ جاسوس ِ گيسوی تو قدری از کمر بالا
گزارش داده رفته ( مخبری : چشم خبرچينت )
شبی از چين و ماچين ِ لبانت ، يکنفر بالا
گريبان ِ تو " لو" داده ست مخفيگاه ِ چشمم را
که ياغی می خزد ازسينه ی کوه و کمر بالا
نپرسيدی چرا از دکمه ی باز ِ دهنْ لَقّت
که عمری برده او را سينه خيزاز قله ، سر بالا؟
لب ِ پيراهنت ننويس " ممنوع الورودی" را
که قطعاً می رود ـ ناخوانده ـ شاکی از خطر بالا
مکش ديوار ِ چين دور ِ گريبان ِ زبانْ بازت
که عمری رفته اين تبعيدی از ديوار و در بالا
بگو چشم ِ گروگانگير ِ خود را ، ديشب آهسته
چرا می رفته با نارنجک از دل ، بی خبر بالا
* * *
گزارش های جعلی می برد يکبار ِ ديگر هم
هزاران تيشه را آهسته از تاريخ ِ سر بالا
غزلی از دهه ی هفتاد
وقتی که نيامد گل گندم ، سرساعت
بر سنگ زدم سر ، چو سر ِخُم ، سرساعت
ای "خيل ِ" تماشاگر ِ بر دارْ زدن ها
برخويش زدم نيش ، چو کژدم ، سرساعت
"خيلی " همه بر فرش خيابان: گل مجنون
گويی همه در باور ِهم ، گم ، سرساعت
دردا ! همه بودند بجز " غائله سر کن "
در همهمه ی جنگ وتفاهم ـ سرساعت ـ
ديدم ـ به سر عشق قسم ـ دستِ خدا را
در پستوی زلف گل گندم ، سرساعت
گفتم بنويسيد : اگر عشق خطا بود
بهر چه خدا آمده مردم ! سرساعت
حرفی ندارم يا وصیّت نامه ای ، جز
اندوه چشمی مانده بر در آهوی من
***
ياد ِ مرا ـ جان ِ علف ـ بو کن شبانه
هر لحظه در عطر علفچر ، آهوی من
دوستان عزیز
با شما تنها با شعر سخن می گویم.
به زودی خواهم آمد.