غزلی از دهه ی هفتاد
سر ساعت
وقتی که نيامد گل گندم ، سرساعت
بر سنگ زدم سر ، چو سر ِخُم ، سرساعت
ای "خيل ِ" تماشاگر ِ بر دارْ زدن ها
برخويش زدم نيش ، چو کژدم ، سرساعت
"خيلی " همه بر فرش خيابان: گل مجنون
گويی همه در باور ِهم ، گم ، سرساعت
دردا ! همه بودند بجز " غائله سر کن "
در همهمه ی جنگ وتفاهم ـ سرساعت ـ
ديدم ـ به سر عشق قسم ـ دستِ خدا را
در پستوی زلف گل گندم ، سرساعت
گفتم بنويسيد : اگر عشق خطا بود
بهر چه خدا آمده مردم ! سرساعت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:30 توسط پیام سیستانی
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:51 توسط پیام سیستانی
|
آهوی من
ديريست دوری از علفچر آهوی من
جان ِ علف ، جامی بياور آهوی من
هر لحظه نامت را نسيمی می نوازد
ای قاصد ِ از نامه بهتر، آهوی من
بازآ کتاب ِ خاطراتت را گوزنی
در گوش ِمن می خواند از برآهوی من
ای آهوی زيباتر از آهوی باران
پا بر دلم بگذار و بگذر آهوی من
مثل ِ دو رود ِ جاری ِ شب ، چشمهايت
جاريست در دشت ِ کبوتر ، آهوی من
يادت نمی آيد تووُ همبازی ِ گل
دربازی ِ گنجشک و دل پَر، آهوی من ؟
کندم ، ولی تصويرمان بر کُنده گم شد
مثل ِ تنی مفقود و بی سر ،آهوی من
حرفی ندارم يا وصیّت نامه ای ، جز
اندوه چشمی مانده بر در آهوی من
***
ياد ِ مرا ـ جان ِ علف ـ بو کن شبانه
هر لحظه در عطر علفچر ، آهوی من
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:57 توسط پیام سیستانی
|
دوستان عزیز
با شما تنها با شعر سخن می گویم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:37 توسط پیام سیستانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:33 توسط پیام سیستانی
|